|
حرف هاي باران خورده خدایا کمک کن اگه یه روزی،یه جایی،چیزی رو شکستیم.دل نباشه...
| ||
|
نمیدانم چند سالم بود که فهمیدم من هم باید برای تیم شهرم غصه بخورم،دعا کنم و با بردهای شیرینش شاد شوم.چون فهمیده بودم ملوان تنها یک اسم نیست،یک تیم هم نیست.بلکه هویت،عشق و نشان مردم شهریست که سال ها خون دل خوردند تا ملوان،ملوان شود و با پرواز این قوی سپید در کوچه و خیابان های پیر این شهر جشن گرفتند و با زخمی شدن این پرنده ی دریایی اشک هایشان را تقدیم او کردند. روزها می گذشت و هر روز این تلاطم دریا بیشتر مارا اسیر خود می کرد.بودند کسانی که دست به دست هم دادند تا این عشق و هویت مردم یک شهر را ازبین ببرند اما مردم این شهر کوچک بودند که همواره برای حفظ نشان خود جنگیدند تا این قوی سپیدخزری زنده بماند.و امروز باردیگر وارثان این عشق اسیر امواج دریا شده اند و دوباره برای زنده نگه داشتن هویت خود می جنگند.یاران سیروس شهر را یکپارچه سپیدپوش خواهند کرد تا باردیگر ثابت کنند که تا زمانی که خون در رگ های انزلیچی ها جاریست این قوی سپید هرگز نخواهد مُرد. [ پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 11:0 ] [ نگین ]
تو رسم این دنیا رو خوب میدونستی که نیومده رفتی.تو خوب می دونستی که بعضی هاجز خودشون هیچ کسی رو نمی بینن،کسایی که دیگرانو بدون محاکمه اعدام می کنن!دیگه حالم داره بهم می خوره از آدمایی که فکرمی کنن فرشته ان و اشتباه نمی کنن،آدمایی که فکر می کنن دیگران فقط باید بهشون احترام بذارن و اونا هرچی که دوست دارن بگن!
خوش به حالت که رفتی.میدونم که جای تو خیلی خوبه باورکن این روزا بدجوری دارم حسرت جای تورو می خورم.تو انقدر پاک بودی که مطمئنم الان بهترین جای بهشت رو داری.ولی باورکن دلم خیلی برات تنگ شده.آخه من که جز تو کسی رو نداشتم که باهاش درددل کنم.هیچ وقت توی زندگیم انقدر از آدما متنفر نشده بودم.آدمایی که همیشه سعی کردم باهاشون مهربون باشم و خیلی حرفاشونو نشنیده بگیرم حالا تهمتی بهم زدن که تا عمق وجودم آتیش گرفت... نمیدونم چی بگم،نمیدونم باید چی کار کنم،چه جوری ثابت کنم که دارن اشتباه می کنن.فقط کمکم کن،میدونم انقدر پاکی که خدا حرفتو گوش میده. واسم دعاکن...
پ.ن: ایــنــبــار یــا بــمــان و نــرو یــا بــرو،نــیــا تاکی همیشه سست خداحافظی کنیم من خسته ام از این همه تکرار یک مسیر ایـنـک بـمـان درسـت خـداحـافـظـی کنیم می خـواسـتـم جـواب سلام از تـو بشنوم حالا کـه میل تـوست خـداحـافـظـی کنیم
[ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 ] [ 10:19 ] [ نگین ]
یه سال دیگه هم تموم شد.با تمام خوبی ها و بدی هاش،با قهر و آشتیاش.سال90رفت و تمام خوبی ها و بدی هاش رو با خودش برد.کاش ما هم مثل سال نو بشیم،کاش اشتباهات دیگران یادمون بره،کاش یادمون بره چقدر تلاش کردیم که بعضی ها بخندن و همون ها اشکمونو درآوردن!کاش مثل زمین نو بشیم.کاش مثل ماهی قرمز توی تنگ سرسفره ی هفت سینمون دلمونو خوش کنیم به آدم هایی که از بیرون تماشامون می کنن.کاش مثل سیب سرسفره ی هفت سین صورتمون سرخ باشه.کاش مثل سبزه همیشه سرزنده باشیم تا نحسی سیزده رو به دریا بسپریم.کاش تمام روزهای سال اول فروردین بود تا تمام فامیل جمع بشیم خونه ی پدربزرگ و یه سفره ی دراز پهن کنیم و همه دور سفره بشینیم و دست پخت مادربزرگ رو بخوریم.کاش همه ی روزهای سال13فروردین باشه که دل و بزنیم به طبیعت و بزرگ و کوچیک با هم وسطی بازی کنیم!پدربزرگ پسرا رو صدا کنه که هیزم جمع کنن و مادربزرگ دیگ آشش رو روی آتیش بار بذاره.کاش همه ی روزها عید بودن که هیچ کس از شوخی های بچگانه دلگیر نمی شد که بخاطر یه حرف که توی روزای عید با یه خنده ردش میکنه و میگه بی خیال عیده،اشک آدمو دربیاره. راستی موقع سال تحویل سرسفره های هفتسینمون یادمون نره کسایی رو که جای یه نفر دورسفرشون خالیه،که سکوت شده هفتمین سین سفرشون رو دعاکنیم.یادمون نره دعاکنیم واسه تمام اونایی که مریض دارن،یادمون نره دعاکنیم که هیچ کس باچشم گریون سالشون نو نشه.بیایم همه با هم بگیم: یـامـحـول الحول و الاحـوال حول حالنا الا احسن الحال [ سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 ] [ 11:58 ] [ نگین ]
انقدر منتظر بهار نباش که ثانیه ها دیر بگذرند . . .
[ شنبه سیزدهم اسفند 1390 ] [ 12:34 ] [ نگین ]
پ.ن:این عکس رو ۴سال پیش وقتی شهرمون برف اومده بود بابام توی حیاط اداره شون گرفت.من خیلی این عکسو دوست دارم اوج سرمای زمستون رو میشه توش حس کرد. پ.ن:نمیدونم این بلاگفا چی شده بعضی کامنت ها رو من تایید میکنم ولی توی لیست قرارنمیگیره و اصلا حذف میشه.اگه کامنتتون تایید نشده به خدا من تاییدش کردم خودش حذف شده [ یکشنبه بیست و پنجم دی 1390 ] [ 12:43 ] [ نگین ]
حالا دیگه دو ساله که عقربه های ساعت دارن ثانیه به ثانیه ی نبودنت را به رخم میکشن.اون شب وقتی بهم گفتن حورا رفت فکر کردم تمام این حرف ها یه خوابه که فردا صبح وقتی بیدارشم و برم مدرسه مثل همیشه صدای تورا از راه پله ها میشنوم که داری حرفهات را با هیجان و خنده های همیشگی میزنی... اما اینبار وقتی وارد مدرسه شدم صدایی جز صدای گریه نشنیدم.و وقتی خودم را به سختی از پله ها بالا می کشیدم چیزی جز صورت خیس از اشک بچه ها را ندیدم.اشک هایی که برای ندیدنت،نشنیدنت و نبودنت می چکید.هر قطره اشکی که از چشمم جدا می شد یکی از خاطرات شیرینت را به من نشان میداد و یادآوری می کرد که هرگز فاصله ها رقیب خاطره ها نخواهند شد.اما...اما من دیگر از تکرار بی شمار این خاطره ها خسته شده ام. گله نمیکنم از بی خبر رفتن و رفیق نیمه راه شدنت اما بگذار حسودی کنم به تویی که حرفهایمان را میشنوی و ما را می بینی اما من در آرزوی یک لحظه خواب دیدن تو هستم.من برای دیدنت چشمانم را می بندم و برای شنیدن صدایت به سکوت نیازمندم.اما هربار که چشمانم را می بندم تصویرت تارتر می شود و هروقت که سکوت می کنم صدایت دورتر... دلم برای آن دعواهای کودکانه،قهرهای یک ساعته و بوسه های آشتی کنان تنگ شده.آن روز که رفتی ما زیر باران نگاه آسمان خیس شدیم و تو را به خاک سپردیم و تورا به خدا سپردیم.ببخش که این روزها کمی بی وفا شدم.ببخش که دیگر در لبخندها یاد تو نمی کنم.ببخش اگر وقتی شناختمت که دیگر خیلی دیر شده بود.ببخش اگر تو رفتی و من پشت سرت آب نریختم... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پ.ن:میدونم که گفته بودم که دیگه آپ نمیکنم.اما فکر کردم خیلی بی معرفتیه که اگه توی دومین سالگرد کسی که این وبلاگ رو بخاطر اون زدم چیزی ازش اینجا ننویسم. [ چهارشنبه نهم آذر 1390 ] [ 8:17 ] [ نگین ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||