حرف هاي باران خورده
...خدایا کمک کن اگه یه روزی،یه جایی،چیزی رو شکستیم.دل نباشه
پ.ن:این عکس رو ۴سال پیش وقتی شهرمون برف اومده بود بابام توی حیاط اداره شون گرفت.من خیلی این عکسو دوست دارم اوج سرمای زمستون رو میشه توش حس کرد.
حالا دیگه دو ساله که عقربه های ساعت دارن ثانیه به ثانیه ی نبودنت را به رخم میکشن.اون شب وقتی بهم گفتن حورا رفت فکر کردم تمام این حرف ها یه خوابه که فردا صبح وقتی بیدارشم و برم مدرسه مثل همیشه صدای تورا از راه پله ها میشنوم که داری حرفهات را با هیجان و خنده های همیشگی میزنی...
اما اینبار وقتی وارد مدرسه شدم صدایی جز صدای گریه نشنیدم.و وقتی خودم را به سختی از پله ها بالا می کشیدم چیزی جز صورت خیس از اشک بچه ها را ندیدم.اشک هایی که برای ندیدنت،نشنیدنت و نبودنت می چکید.هر قطره اشکی که از چشمم جدا می شد یکی از خاطرات شیرینت را به من نشان میداد و یادآوری می کرد که هرگز فاصله ها رقیب خاطره ها نخواهند شد.اما...اما من دیگر از تکرار بی شمار این خاطره ها خسته شده ام.
گله نمیکنم از بی خبر رفتن و رفیق نیمه راه شدنت اما بگذار حسودی کنم به تویی که حرفهایمان را میشنوی و ما را می بینی اما من در آرزوی یک لحظه خواب دیدن تو هستم.من برای دیدنت چشمانم را می بندم و برای شنیدن صدایت به سکوت نیازمندم.اما هربار که چشمانم را می بندم تصویرت تارتر می شود و هروقت که سکوت می کنم صدایت دورتر...
دلم برای آن دعواهای کودکانه،قهرهای یک ساعته و بوسه های آشتی کنان تنگ شده.آن روز که رفتی ما زیر باران نگاه آسمان خیس شدیم و تو را به خاک سپردیم و تورا به خدا سپردیم.ببخش که این روزها کمی بی وفا شدم.ببخش که دیگر در لبخندها یاد تو نمی کنم.ببخش اگر وقتی شناختمت که دیگر خیلی دیر شده بود.ببخش اگر تو رفتی و من پشت سرت آب نریختم...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن:میدونم که گفته بودم که دیگه آپ نمیکنم.اما فکر کردم خیلی بی معرفتیه که اگه توی دومین سالگرد کسی که این وبلاگ رو بخاطر اون زدم چیزی ازش اینجا ننویسم.
سلام.خوبین؟
خب برم سراصل مطلب.حتما میدونین که من جز کنکوری های سال 91هستم!![]()
واسه همین نمیتونم زیاد بیام نت و آپ کنم![]()
بچه ها خواهشا برام دعاکنین. ![]()
مطمئن باشین اگه عمری باقی بمونه میام و این وبلاگو بهتراز قبل آپ میکنم.![]()
اینو از من به یاد داشته باشین:از انسانها غمي به دل نگير؛ زيرا خود نيز غمگين اند؛ با آنکه تنهايند ولي از خود ميگريزند زيرا به خود و به عشق خود و به حقيقت خود شك دارند؛ پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند...!
حلالم کنین![]()
دوستون دارم![]()
![]()
خدانگهدار![]()
آسمان را بنگر،که هنوز،بعد صدها شب و روز،مثل آن روز نخست گرم و آبی و پر از مهر، به ما میخندد یا زمینی راکه ،دلش از سردی شبهای خزان نشکست و نگرفت و در آغاز بهار دشتی از یاس سپید زیر پاهامان ریخت،بلکه از عاطفه لبریز شد ونفسی از سر امید کشید تا بگوید که هنوز پر امنیت احساس خداست ماه من غصه چرا؟ تو مرا داری و من هر شب و روز آرزویم همه خوشبختی توست ماه من!دل به غم دادن و از یأس سخن ها گفتن کار آنهایی نیست که خدا را دارند ماه من!غم و اندوه،اگر هم روزی،مثل باران بارید،یادل شیشه ایت از لب پنجره عشق زمین خورد و شکست با نگاهت به خدا چتر شادی واکن،وبگو با دل خود،که خدا هست،خدا هست.او همانی است که در تار ترین لحظه شب راه نورانی امید نشانم میداد او همانیست که هرلحظه دلش میخواهد،همه زندگی ام غرق شادی باشد ماه من!غصه اگر هست،بگو تا باشد معنی خوشبختی،بودن اندوه است این همه غم و غصه،این همه شادی و شور،چه بخواهی و چه نه میوه ی یک باغند همه را با هم و با عشق بچین،ولی از یاد مبر،پشت هر کوه بلند سبزه زاریست پر از یاد خدا و در آن باز کسی میخواند،که خدا هست و چرا غصه؟!چرا؟
این هجدهمین سالیه که رفتی.هیچ وقت نفهمیدم چرا باید یکسال بعداز رفتنت بدنیا بیام.یعنی تو واقعا دوست نداشتی فقط یه بار بغلم کنی؟میگن خواهرزاده شیرینه نمیخواستی طعمشو بچشی؟!
همه بهم میگن باید افتخارکنی که داییت شهید شده ولی اونا چه میدونن که من چیا دیدم.اونا ندیدن ادری رو که بعد 18 سال یه پنج شنبه هم از قلم ننداخته.اونا ندیدن برادری رو که شب عروسیش دلتنگی توچشماش موج میزد.اونا ندیدن خواهری رو که از حرف زدن درباره ی برادرش فرار میکنه!اونا ندیدن پدری رو که خاطرات پسرش رو با خنده های غصه دار تعریف میکنه.
بذار یه اعترافی کنم از تو و رفیقات خجالت میکشم که بگم وارث سرزمینیم که جووناش جونشونو گرفتن کف دستشون تا من با آسایش زندگی کنم و من هیچ کاری براشون نکردم.واقعا مگه من میتونم کاری براتون بکنم؟
| Design By : Pars Skin |

